torsdag, april 10, 2008


خانیسیم در آستانه هزاره سوم

(بخش دوم)

نیازوف بعداز استقلال

درست در چنین فضایی از پایه گذاری استبداد تک حزبی و حکومت فردی و انحراف روحیه ملی گرائی به نفرت از شهروندان روسی زبان این جمهوری بود که نیازوف ساختار حکومتی خود را بر اساس متد تقسیمبندی ساختار اتنیکی ملت تورکمن باقیمانده از بلشویکها که براساس تقسیم آن بر پنج ایالت، مبتنی بر اقامتگاه تاریخی و سنتی طوایف بزرگ تورکمن چون یمودها در ایالت بالقان و داش آووز، آخال تکه ها در ایالت آخال، ارساریها در ایالت چارجو و ماری تکه در ایالت ماری، بدون هیچگونه تغییری در آن بنا نهاد! زیرا، وی نیز از این تفرقه و جدائی طایفه ای بین یک ملت برمبنای تقسیمات جغرافیای سنتی و بی معنا که بعداز تشکیل دولت ملی آن تحت تسلط بلشویکها از سال 1924 به اجرا گذاشته شده بود، جهت جلوگیری از همبستگی ملی آنها نیاز داشت. وی باز نیز گامی دیگر از این ساختار اداری براساس طوایف و تیره ها فراتر رفته و با استفاده از تنوع نقش و نگار فراوان تورکمنها در هنر قالیبافی که هریک از آنها نسبتا دریکی از مناطق متعلق به طوایف بزرگ آن بکار گرفته میشود، طرح پرچمی را از تصویب مجلس خود گذارانید که هریک از این نقش و نگارها سمبل هریک از از این طوایف بزرگ پنجگانهء تورکمن بعنوان تفاوت اتنیکی یک ملت و بعنوان پرچم طوایف و نه یک پرچم ملی بر سرانها به اهتزاز در آورد!
ر
در تورکمنستان که طبق قانون اساسی جدید آن، کشوری لایئک و یا "دنیوی" تعریف میشود، زمینهء سبز کامل انتخاب شده از طرف آقای نیازوف برای پرچم جدید آن نیز بعنوان سمبل اسلام و نقش ماه و ستاره بر آن برخلاف نص صریح قانون اساسی آن بوده و بدنبال آن با سفر به مکه، اولین گامهای ارتقاء خود از دبیر اولی حزب کمونیست تورکمنستان به مقام اولوهیت جهت تحمیق و فریب مردم بهره برداری از خرافات مذهبی جهت تحکیم قدرت فردی خود را برداشت و متعاقب آن با ایجاد مرزهای دولتی مابین این پنج ایالت، به جدایی اتنیکی ملت تورکمن که حتی مسافرت به بعضی از آنها برای خود تورکمنها در داخل این کشور بدون اخذ ویزای ورود غیرممکین بود، کاملا رسمیت بخشید.ر
دیگر، تنها دو مسئله آزادی عمل مطلق آقای نیازوف در اعمال نهایی حاکمیت فردی و مطلق العنان وی را تا حدودی محدود میساخت. اولی، وجود اعضای باقیمانده از کمیته مرکزی حزب کمونیست در رأس حاکمیت و افراد پرنفوذ در کابینه وزرا و در وزارتخانه های کلیدی و در رأس ارگانهای امنیتی و نظامی بود. زیرا، آنها با توجه به اینکه راه صعود آقای نیازوف را از دوران شوروی تا دوران بعداز استقلال تورکمنستان به رأس هرم قدرت هموار ساخته بودند، طبیعتا خود را نیز شریک در قدرت دانسته و خواهان رعایت حریم قدرت و منافع خود، از طرف آقای نیازوف و مخالف محدود شدن آزادی عمل خود در بهره برداری از قدرت سیاسی بدست آمده بودند. اما، درهم شکستن یاران دیروز و مزاحمان امروز برای اعمال حاکمیت فردی خود، برای آقای نیازوف در غیاب حرب کمونیست شوروی و حامیان آنها در مسکو با گسست ارتباطات آنها با محافل پرقدرت و پرنفوذ در روسیه با استقلال تورکمنستان و با تبدیل شدن این افراد به سایه ای از قدرت گذشته، دیگر امر مشکلی نبود! با استفاده ازاین وضعیت وی توانست با هر بهانه ای آنها را از مناصب حکومتی معزول و یا با بازنشستگی زودرس و یا با اعزام عده ای دیگر بعنوان سفیر به خارج از کشور، انها را از ثقل قدرت در تورکمنستان دور بسازد. وی بعداز تارومار ساختن شرکای خود در قدرت، جای آنها را با حلقه ای از وفادارترین افراد جدید نسبت بخود و در عین حال بی تجربه ترین افراد در دولتمداری و سیاستمداری پر نمود تا بدون چون و چرا و با اطاعت محض، وی را در تحکیم پایه های حکومت فردی و مطلقهء خود، یاری برسانند!ر
دوم، اتوریته و عملکرد آشکار مافیای بزرگ و سرتاسری در تورکمنستان، بنام "وور زاکون" و یا "عیاران" بود که قبل از فروپاشی شوروی آنها نیز همانند حزب کمونیست تورکمنستان که شعبه ای از حزب کمونیست شوروی بوده است، شاخه ای از "وورزاکون" شوروی بودند! این مافیای سنتی و ریشه دار در تاریخ روسها و در ناامنی اجتماعی دوران روسیه تزاری با پذیرفته شدن آن از طرف مردم روس بعنوان بخشی از فرهنگ اجتماعی خود، وجود آن به امری عادی در جامعه روسها تا بر سرکار آمدن بلشویکها مبدل شده بود. اما در زمان دیکتاتوری استالین این مافیای سنتی کاملا درهم شکسته میشود. لذا، با مرگ وی و در دوره آغاز بی قانونی و رها شدن جامعه، بویژه جوانان بحال خود از طرف جانشینان او، "وور زاکون" نیز از دوره زمامداری برژنف، از درون زندانها و بازداشتگاههای سیبری، خود را بسبک مدرن بازسازی کرده و با برخورداری از ساختاری سازمانی چون تشکیلات حزب کمونیست، دارای "پولیت بوروی" نه نفره شده که هرکدام از آنها شاخه ای از حیطهء قدرت غیرقانونی و کنترل منطقه ای از شوروی را برعهده گرفته و از ساخالین تا برسک و از سیبری تا تورکمنستان را تحت کنترل خود در آورده و موازی با دولت، دولتی برای خود بپا داشتند!ر
"وور زاکون"، از سویی عملکردی همچون دولت در دولت در جامعه شوروی داشته و از تمامی مراکز تفریحی و توریستی، رستورانها، قمارخانه های زیرزمینی، هتلها و از انبارداران کالاهای دولتی، باراندازهای دریائی، بازارها و مراکز پخش کالا و از مدیران کارخانجات بزرگ دولتی، مرتبا مالیات، "باج"، خود را با تهدید و ارعاب و یا با حمایت از آنها در موقعیت شغلی خود، اخذ میکرد، از سوی دیگر نیز، در شرایطی که فساد و رشوه خواری، حق کشی و تبعیض، سرتاسر ارگانهای حقوقی، قانونی و اداری را در شوروی سابق فراگرفته و مراجعه به قانون و توسل به ارگانهای حقوقی و قضائی برای دادخواهی، معنای خود را در نزد مردم تقریبا از دست داده بود، "وور زاکون" به آخرین ملتجا و پناهگاه مردم از هرگونه بی عدالتی مبدل شده بود. زیرا برای آنها هیچ امر غیرممکنی تقریبا در جامعه و در برابر قانون وجود نداشت و بسیاری از دولتمردان و حتی بعضی از وزراء و مدیران بزرگ کارخانجات و افرادی از رده های بالای پلیس و ارگانهای نظامی، قضائی و امنیتی نه تنها با آن همکاری میکردند، بلکه حتی بعضی از آنها رهبری بخشی از این شبکه مخوف را برعهده داشته و جنایتکاران حرفه ای و شرورترین افراد در اختیار "وورزاکون" بودند!ر
با فروپاشی شوروی، "وور زاکون" سرتاسری نیز ازهم پاشیده شده و شعبه آن در تورکمنستان نیز از منبع اصلی قدرت خود جدا و مبدل به باندی محلی و منطقه ای گردید که درهم کوبیدن آن درآن شرایط برای آقای نیازوف امر مشکلی بنظر نمی رسید. وی با ترتیب دادن یک گروه امنیتی ویژه که تنها از میان اعضای غیر تورکمن ارگانهای امنیتی و نظامی تورکمنستان انتخاب شده بودند (همگی آنها بتدریج بعداز انجام عملیات از ارگانهای مربوطه خود کنار گذاشته شدند!)، طی یک شبیخون به این شبکه مافیائی در عشق آباد و همزمان در سرتاسر تورکمنستان و با دستگیری نزدیک به سی نفر از اعضای مؤثر این باند مافیائی و با اعدام سه تن از رهبران آن و با محکومیت بقیه آنها به حبس های طویل المدت به حاکمیت غیررسمی آنها در کشوریکه دیگر مافیای خارج از دولت معنائی نداشت و در کشوریکه آقای نیازوف بتنهائی قصد حکومت بر آن را داشت، با موفقیت تمام پایان داده شد!ر
تمامی این اقدامات البته تحت پوشش تبلیغاتی بزرگ از ملی گرائی و مسلمانی و ایجاد امنیت و آسایش برای مردم از طرف دولت آقای نیازوف و بنام رهبر تمامی تورکمنهای جهان با ملقب شدن به لقب جدید "تورکمن باشی" و با ادعای ایجاد کشوری جدید و تولد ملتی نوین که تا آنموقع گویا وجود خارجی نداشته است، بثمر رسانیده شد!ر

نقش ویژه سالوسان در دیکتاتورسازی!
ر


در جمهوری تورکمنستان، افرادی در صفوف حزب و دولت آن در طول حاکمیت بلشویکها بر شوروی پرورش یافته بودند که در ثناگوئی، پرستش قدرت و در تملق و چاپلوسی، در تحمیق و فریب توده ها و حتی رهبران حزب و دولت و در جلوه دادن سیاهی به سفیدی، شاید نتوان در جهان نظیری برای آنها که نقشی اساسی در تطهیر و دیگرگونه جلوه دادن دبیر اول سابق حزب کمونیست، آقای نیازوف داشته اند، یافت! این عده که تخصص و حرفه آنها، تنها قهرمان سازی و ناجی ملی جلوه دادن هر سفله و هر کوتوله سیاسی و آفریدن و تراشیدن دیکتاتور و مستبد از هر فرد عادی و از هر بقدرت خزیده ای است، از نیازوف نیز، البته با رضایت و بنا به امر و با امکانات و مشوقات بی حد و وحصری که برای این امر در اختیار آنان قرار داده بود، بتی ساختند که فراتر از هربت دیگر و نه تنها مخالف سرسخت استقلال تورکمنستان در بحبوبه فروپاشی شوروی بلکه قهرمان ساختند که برای رسیدن به استقلال تورکمنستان حتی از دوران دانشجوئی خود در لنینگراد، مبارزه ای بی امان را با سیستم شوروی سابق آغاز کرده بود! وی دیگر نه تنها از یک خانواده گمنام و از لایه پایئنی جامعه و نه تربیت شده پرورشگاههای دولت شوروی، بلکه از سلاله ای برحاسته بود که حکومت پارتها را به به مرکزیت "نوسای" که در دوازده کیلومتری روستای محل تولد آقای نیازوف، "قبچاق" قرارگرفته است بنا نهاده بودند و اجدادی از خانها و پادشاهان محلی، تا هفت پشت برای وی آفریدند که فراگیری اسامی آنها جزو دروس اصلی دانش آموزان مدارس گردید!ر
سالوسی و چاپلوسی که نزد ایندسته از افراد نه تنها قبح و حقارتی ندارد بلکه آنرا شغلی عادی و طرقی در متمتع شدن از ثروت و قدرت در جامعه میدانند. بعد از اینکه برای آقای نیازوف کرامات و معجزاتی قائل شدند، بالاخره وی را تا حد مقام خدائی رسانیده و سرودند که: "اگر گؤک ده حودای بولسا، مگرم سن یرینگ یوزی نینگ حودایی سینگ" آنها "گیمن" و یا سرود ملی برای تورکمنستان سرودند که بنام نیازوف آغاز و با نام وی پایان می یافت و "قسمی" ساختند که در آن مخالفت با نیازوف، بزرگترین خیانت به وطن محسوب میگردید که سزای آن چیزی بجز قطع دست و پا نبود، و کودکان معصوم هر روز در مدارس و دانشجویان در دانشکده ها و سربازان و افسران در پادگانها، باید به آن سوگند یاد میکردند!ر
برای ملت و دولت وظیفه ای بغیر از خدمت شبانه روزی و تعریف و تمجید و ثناگوئی از آقای نیازوف قائل نشدند و رادیو و تلویزیون مفهوم خود بعنوان رسانه ای گروهی و اطلاع رسانی به عامه را از دست دادند و در شبانه روز در خدمت تبلیغ شخصیت و ارضای اشتهای سیری ناپذیر وی در پرستش کیش شخصیت خود قرار گرفتند، هر گفتار و حتی سخنان معمولی وی نیز بعنوان جملاتی قصار و آیه ای نازل شده بروی، بر در و دیوار نقش بستند و با نصب شعار "پره زیدنت ینگ سؤزی قانوندیر" بر سر هر کوی و برزنی، بالاخره وی را بالاتر از هر قانونی قرار دادند!ر
دیگر آقای نیازوف خود را تنها مالک تمامی تورکمنستان میدانست که کسی و یا ارگانی و مقامی در آن، حق سئوال از وی در مورد اعمال و کردار و نحوه هزینه شدن درآمدهای عظیم نفتی و گازی را نداشت، بلکه همه باید برای وی می سرودند و می رقصیدند و می نواختند، تا روح قرون وسطایی وی خود را در حال حکمروائی در دوران غزنویان و سلجوقیان احساس بکند! دیگر هیچکس حتی بالاترین مقامات این جمهوری نیز خود را از دست وی در امان نمی دانست. زیرا، وی سرنوشتها را در دست خود قبضه کرد، و خود را صاحب جان و مال مردم میدانست و هیچ قانونی برجای نمانده بود که به امیال و هوی و هوسها و به خوی مردم آزاری و جاهل منشی وی مهار بزند! با استقلال تورکمنستان و با قرارگرفتن نیازوف بعنوان کارگزار سابق مسکو در این کشور برفراز این استقلال که شاید روزی آنرا به مخیله خود نیز راه نداده بود، این در اصل وی بود که به استقلال از مسکو رسیده بود و ملت و کشوری وابسته به امیال او گردید!ر
روانشناسان اجتماعی براین اعتقادند که در دست داشتن قدرت، آنهم قدرت مطلقه در دست یکنفر بمدت طولانی، آن فرد را یا به جنون و دیوانگی میکشاند و یا به حماقت و مسخرگی! متأسفانه آقای نیازوف در طول بیست و یک سال از حاکمیت مطلقه خود، به هردوی این امراض خطرناک روحی و روانی مبتلا شده بودند. و در کتابی که بنام "روح نامه" که گویا آنرا "به امر خداوند نوشته" بود، از دو وظیفه اساسی الهام شده از طرف خدا بخود یاد میکند که اولی مأموریتی آسمانی برای وی در دوران جوانی اش، هنگام تحصیل در دانشکده لنینگراد و بعنوان عضو کامسامول (سازمان جوانان حزب کمونیست) برای نابودی کمونیسم از درون بود که وی آنرا به سرانجام پیروزمندانه خود رسانیده و سیستم شوروی را نابود ساخته بود و دیگری گویا مأموریتی آسمانی برای کسب استقلال جمهوری تورکمنستان بود که وی آنرا نیز قهرمانانه در مبارزه ای سخت به سرانجام پیروزمندانه خود رسانیده بود و دیگر تنها برای تحکیم این استقلال تلاش می ورزید!ر

زمینه عینی و ذهنی استقرار دیکتاتوری در تورکمنستان!
ر


ملت تورکمن، همانند مردم دیگر جمهوریهای آسیای میانه و خاورمیانه، هیچگاه مقولاتی چون، دمکراسی، آزادی و یا حقوق بشر و قانونمداری، امنیت و آسایش طولانی را بخود ندیده است. سرزمین آنها همیشه جولانگاه دیکتاتوران و مستبدان تاریخ بوده و هیچ دولتی با تکیه بر نیروی سرکوب و اقتصاد تک محصولی این مناطق نیازی در خود برای تکیه به مردم و مردمسالاری احساس نکرده و هیچگاه مقوله ای بنام انسان در این مناطق به محور هیچگونه تغییر و تحول و سیاست گذاری و قانونگذاری مبدل نشده است.ر
دیکتاتوری سنگینی در تاریخ ملت تورکمن حداقل در سده گذشته، از زمان حاکمیت تزارها و بلشویکها، تا فروپاشی شوروی، با عدم وجود هرگونه چشمنداز رهایی از آن برای مردم، خود زمینه پذیرشی روانی و روحی،و تطبیق خود با هرگونه دیکتاتوری را پدید آورده و بعنوان فرهنگی خاص در جامعه کاملا راه خود را گشوده و زمینه ای عینی و ذهنی از قبل فراهم شده ای برای استقرار و برقراری رژیمی توتالیتر برای آقای نیازوف بوده است!
ر
این زمینه ها و وجوه اساسی این فرهنگ را میتوان در جامعه تورکمن بصورت ذیل دسته بندی کرد:
ر


ر1- جامعه غیرسیاسی:ر


درجامعه ایکه تاریخا راه رشد هرگونه ملزومات رشد دمکراسی بدلایل عملکرد شدید سنتهای عقب مانده و یا دین، مذهب و یا حاکمیت بیگانگان و مستبدین بر آن، مسدود شده و مردم از تعیین مقدرات خود به حاشیه رانده میشوند، تصمیم گیری در مورد تمامی جزئیات زندگی در چنین جوامعی بتدریج بدست نیرویی سپرده میشود که فراتر از جامعه قرار گرفته و برای مردم تنها حق فرمانبرداری و نظاره گری باقی می ماند. در این جوامع مردم سیاست را حریمی غیرقابل ورود برای خود و حق اقلیتی می پندارند که بنام مردم و میهن بر آنان حکومت می رانند. این امر بتدریج در اذهان عمومی به امری جبری و طبیعی مبدل میشود که اختیار در حیطه آن غیرقابل نفوذ و تنها راهی که بنظر آنها باقی می ماند، تسلسم شدن محض به این تقدیر و سرنوشت و تطبیق خود با آن است! در چنین جامعه ای، همه چیز معنای خود را از دست می دهد و یا ازمعنائی دگرگونه نسبت به جوامع آزاد برخوردار میگردد و رکود و بی عملی و بی تفاوتی جامعه را به انجماد در کردار و اندیشه و هرگونه تلاشی برای رهائی از دست نخبگان حاکم به امری غیر ضرور که نتایج آن از همان ابتدا عیان است، مبدل میشود! بنابراین، در جائی که هدف و اقدام مشترک معنائی ندارد، تشکل و روحیه جمع گرایی نیز ضرورت خود را از دست داده و جای آنرا فردگرائی، اگوئیسم، تشدد ملی، بیگانگی با منافع ملی و عمومی، عدم احساس مسئولیت در قبال سرنوشت جامعه و نسلهای آتی آن گرفته و در آن جامعه انساندوستی و نوعدوستی و روحیه همبستگی ملی و وطن پرستی رخت بربسته و حتی خیانت جای آنرا براحتی میگرد!ر
در چنین جامعه ای، هر فرد، از لحاظ روانی و روحی آمادگی آنرا می تواند بیابد که در راستای اندیشه و آرزوی صرف برای تأمین منافع فردی خود، در صورت دستیابی به قدرت، همان عملی را علیه جامعهء خود تکرار بکند که دولتمردان فردگرا و توتالیتر تا آن زمان بی محابا در حق ملت وی انجام داده و از قبل چپاول جامعه به مکنت و ثروت باد آورده ای رسیده اند و درست همین روحیه و همین فرهنگ خود مشروعیتی اخلاقی برای اعمال دیکتاتوری و چپاول و غارت جامعه به اقلیتی برکشیده به قدرت میدهد که دست یابی به این قدرت و یا حداقل راه یابی به آن برای برخوردار شدن از این خان یغما، آرزویی است برای اکثریت جامعه! همین روحیهء غیرسیاسی شدن کامل جامعه تا مقطع استقلال برای بهره برداری آقای نیازوف از آن، از دوران شوروی کاملا فراهم آمده بود!ر


ر2- قداست دولت نسبت به قانون!ر


قدرقدرتی دولت در جوامع استبدادی و بکارگرفته شدن سیستماتیک نیروی سرکوب در طول تاریخ علیه مردم و علیه هرگونه خواست عدالت خواهانه و تمرکز شدید سیاست و قدرت و تمامی منابع و توزیع ثروت در دست دولت و حراست شدید از آن بهمراه تبلیغ مستمر قداست و القاء تفکری ربانی از فلسفه پیدایش و ضرورت دولت در جامعه از طرف مبلغین و روحانیون وابسته به دستگاه دولت، تابوئی اسطوره ای از نقش و جایگاه دولت در جامعه و بویژه از شخصیت مافوق انسانی فردی که بر رأس اهرم آن دست یافته است، بوجود میآورد که تفکر تغییر ویا عدم وجود آنرا و یا حتی اصلاح ساختار آن و یا انتقاد از برترین مقام در دولت را جامعه به مخلیه خود نیز راه نمیدهد!ر
در چنین جوامعی، قانونگذار و کسانیکه باید مجری آن باشند، اجرای آنرا تنها از مردم طلب کرده و تمامی اعمال خود را خارج از حیطه عملکرد و حتی بالاتر از آن میدانند! بدین ترتیب، چون قانون در این جوامع، در وهله اول از طرف خود قانونگذاران و دولت نقض میگردد و بتدریج در جامعه نیز عمومیت می یابد، برنده این بی قانونی عمومی نیز باز دولت است، زیرا باز بنام مبارزه با بی قانونی که خود آنرا قبل از جامعه لغو کرده است، متوسل بقوه سرکوب و صدور فرامین و دستورات که عمدتا ناقض قانون اساسی و دیگر قوانین منبعث از آن هستند، میشود و مجددا مفهوم قانون باز از طرف خود دولت زیرپا گذاشته شده و این دور تسلسل قانون شکنی باز بر اهمیت دولت در حفظ نظم و بر قداست آن در تأمین امنیت جامعه و بر قدرقدرتی آن می افزاید! تا زمان استقلال تورکمنستان، دولت کاملا در هاله ای از قداست و کاملا بدور از جامعه و متکی بر فرامین و دستورات حکومتی و نه بر قانون و قانونمداری در اداره کشور فرو رفته و رعایت قانون و احترام به آن و یا تلاش برای اصلاح و تغییر و تطبیق آن با نیازهای روبه گسترش جامعه جای خود را به ترس عمیق از قانونگذار و مجریان آن و پرستش قدرت در جامعه داده بود که این مفهوم را در ضرب المثلهای عامیانه ای چون "کؤپری دن گچیأنچأنگ، دونگوزا دایی دی" و یا "زاریم بار- دا، زوروم یوق" بعینه میتوان مشاهده نمود!ر
بنابراین مقوله قداست دولت و جایگزینی فرامین و دستورات دولتی بجای قانون در اداره کشور از طرف شخص اول مملکت و ترس فلج کننده از دولت در جامعه از دیگر زمینه های ذهنی برقراری حاکمیت مطلق آقای نیازوف در این جمهوری بوده است!
ر


ر3- روحیه تملق گوئی و سالوسی بدرگاه قدرت!ر


انسان منفرد و عاجز، ناتوان و غیر متشکل در مقابل قدرت و فرامین و دستورات ضدقانونی و ضدمردمی دولت، در جامعه ایکه منبع قدرت و ثروت بنام مالکیت دولتی تنها در دست یک اقلیت سرکوبگر، با فاصله لایتناهی از مردم و با هاله ای از قدسیت قرار گرفته است، تنها راه زیستن و تغییر اوضاع بسود خود را در کرنش و تن سپردن به خواست های نخبگان حاکم و تملق و سالوسی بدرگاه آنان میداند! در چنین جوامعی، خودسانسوری، دروغ، تملق و چاپلوسی جهت بهره مندی از ثروت و قدرت متمرکز شده، جای مبارزه و انتقاد از بی عدالتی و بی قانونی، فساد و امتیازات ویژه حکومتگران را گرفته و در نزد اخلاق عمومی قباحت خود را از دست میدهد! بنای حاکمیت فردی آقای نیازوف نیز چه در زمان شوروی و چه بدنبال استقلال آن، بر چنین زمینه ای استوار شده بود!ر
ر
ر4- سوء ظن و حسادت !ر


توزیع ثروت و قدرت در جوامع استبدادی و متمرکز، بویژه با ساختار اقتصادی و اجتماعی دولتی، بنام "سوسیالیسم"، تنها در دست یک حزب و یا فرد حاکم قرار دارد. لذا، کسانیکه در تلاش برای بهره مندی از آن هستند و بویژه نسل جوان که خواهان پایه ریزی زندگی خود در چنین سیستمی و در چنین کشوری است، می بایست با توسل به تنها راه موجود، یعنی دریوزگی، تملق و چاپلوسی، رشوه دهی و رشوه گیری، خوش خدمتی و دروغ، خود را پله به پله به این قدرت نزدیکتر ساخته و وفاداری و آمادگی خود جهت تبدیل شدن به آلتی جهت تحکیم چنین سیستم و چنین استبدادی را باید در عمل به اثبات برساند. برای این افراد، در دستیابی به یگانه منبع قدرت و ثروت، رقیب اصلی نیز کسانی هستند که یک پله بالاتر از وی نزدیکتر به دستگاه قدرت و یا به فرد مستبد قرار گرفته اند! پس، باید افرادیکه در پله ای بالاتر از وی قرار گرفته اند، باید به هر وسیله ای بزیر کشیده شوند و در مقابل این افراد نیز که خود همان مسیر را با توسل به شیوه های مشابه برای رسیدن به پله ای بالاتر، طی کرده اند، همیشه باید مواظب حاسدان به مقام و جایگاه خود و بدبین و مشکوک به اطرافیان خود باشند!ر
بسر بردن دائمی جامعه در سوءظن و ایجاد حسادت نسبت بیکدیگر در میان دولتمردان و گردانندگان اصلی یک سیستم، کاملا در پایداری و بقای حکومتهای فردی و توتالیترو مورد نیاز رژیمهای استبدادی است. سوءظن و حسادت، ریشه در فرهنگ ملی مردم نداشته، بلکه زائیده فرهنگی مجازی و کاذب استکه آنرا دیکتاتوری طولانی و سنگین در میان هر ملتی ببار می آورد. وجود این فرهنگ کاذب که در طول بیش از یک قرن در جامعه تورکمن بدلیل تمرکز تمامی ثروت و قدرت در دست سلطه گران روسی بر آن ریشه دوانیده بود، خود محمل مناسب ذهنی دیگری در برقراری دیکتاتوری فردی، برای آقای نیازوف و بهره برداری وی از این روحیه در طول حاکمیت خود بوده است!ر


ر5- توده وار بودن جامعه:ر


جامعه شوروی و بالاخص جامعه تورکمن بقول نظریه پردازان انقلاب بلشویکی، "از یک جامعه فئودالی با دور زدن فرماسیون سرمایه داری به سوسیالیسم گذار کرده" بود. یعنی یک پدیده ناقص الخلقه و غیر طبیعی و نارس که با سزارین اکتبر بدنیا آمده بود!ر
در سیستم شوروی نیز با توجه به دیکتاتوری تک حزبی و نابودی طبقات و اقشار به اصطلاح غیر پرولتری در اینکشور و تبدیل جامعه طبق نظریه اقتصادی مارکس به کارگاهی بزرگ برای تولید ارزش اضافی و تصاحب آن بنام طبقه، از طرف حزب کمونیست و منع هرگونه تشکل صنفی و سیاسی در آن در طول دوران حاکمیت شوروی، باز جامعه تورکمن در همان جامعه توده وار و با حفظ ریشه خود در همان جامعه ماقبل سرمایه داری باقی ماند!ر
در یک جامعه توده وار نیز نه درک و خط و مرز روشنی از منافع طبقاتی، صنفی و سیاسی وجود دارد و نه تفکر روشنی از منافع ملی. چنین جامعه ای، از یکسو، فاقد حافظهء تاریخی است و از سوی دیگر، فاقد برنامه ای برای آیندهء خود است. در این جامعه آلترناتیوی عمومی برای جایگزینی کهنه ای که مورد نفرت عمومی و یا با عدم پذیرش عمومی روبرو است، وجود ندارد و مرز هدف تنها به سرنگونی و نابودی محدود میگردد!ر


ر6- روحیه و فرهنگ مستعمراتی:ر


در سرزمین مستعمره ای چون تورکمنستان از سال 1881، انسان مغلوب شده و مستأصل بعداز مقاومتها و تلفات فراوان در مقابل استعمارگران، هویت ملی و مالکیت ملی بر سرزمین خود را از پایمال شده و برباد رفته تلقی کرده و بغیر از تسلیم در مقابل جبر و زور بیگانه و پذیرش حاکمیت آن و تطبیق زندگی خود با شرایط جدید، چاره ای دیگر در مقابل خود نمی بیند! این روحیه مستعمراتی، بتدریج انسان را با مالکیت خود بر سرزمین آباء و اجدادی و بر نتیجه و حاصل زحمات خود، بدلیل به یغما رفتن مداوم آن از طرف استعمارگر، بیگانه ساخته و نسلهای بعدی انسان مستعمره، همه چیز را آز آن غارتگر و استعمارگر دانسته و در یک چرخش تاریخی با خروج استعمارگر، تمامی سرزمین خود را ماترک برجای مانده از آنها پنداشته و با هویت ملی مستحیل شده در هویتی بیگانه، با روحی سرگردان تا مدتها قادر به تفکر و اندیشه مستقل برای اقدامی همگانی و مشترک جهت تعیین مستقلانه سرنوشت خود نیستند! این خلاء تفکر و اندیشه ملی و احساس عدم مسئولیت قوی در قبال سرنوشت ملت و سرزمین خود است که به فرصت طلبان و به افراد سینیک(قدرت طلبان بی اعتقاد) مجال خزیدن به قدرت و میدان و زمان لازم برای بنای حاکمیتی متضاد با منافع ملی این ملت استعمارزده را ایجاد میکند!ر
نیازوف که خود محصول این شرایط عینی و ذهنی فراهم آمده از قبل سلطه حاکمیت تزاری و بلشویکی از اواخر قرن نوزدهم تا اغلام استقلا تورکمنستان بوده است، توانست با استفاده از آن و با ایفای نقش هم سرنگون شونده و هم سرنگون کننده حاکمیت توتالیتر خود را بر فراز ویرانه های وابستگی و بر جوانه های استقلال بنیان بگذارد. در دوره حاکمیت آقای نیازوف جنبه های فراوانی از این عوامل عینی و ذهنی و فرهنگی که مولود و زایئدهء دیکتاتوری سنگینی در این جمهوری بود، تقویت و تعمیق بیشتری یافته و امروزه نیز زمینه و خاستگاه اصلی برای خیز برداشتن سهل و سادهء جانشینان وی بسوی ایجاد دیکتاتوری و برقراری استبداد فردی در شکلی دیگر است،مگر اینکه آنها با سطح آگاهی بالا بر نقش مخرب آن بر ملت و کشور خود، آگاهانه به مبارزه ای قاطعانه با ریشه های چنین عوامل و فرهنگ و روحیهء دیکتاتورساز برخیزند!
ر

ادامه دارد

Inga kommentarer: